وقتی از شهر به پرواز در آمد تن تو دست در گردنم انداخت غم رفتن تو پشت هر پنجره یک بغض به یادت گل کرد زنده شد در دل شب خاطره ی روشن تو تا شفاعت گر چشمان سیاهم باشی سالها سوختم سالها سوختم در تب پیراهن تو در تب پیراهن تو, در تب پیراهن تو حجم این شهر که امروز پر از عطر گل است لحظه ای پر شده از خاطره بودن تو نامت امنیت و لبخند تو آرامش من من نفس میکشم از خنده ی زخم تن تو آخر این خاطره ی لحظه ی پرواز تو بود خواب سنگین منو سادگی رفتن تو تا شفاعت گر چشمان سیاهم باشی