
آنجایی، نشسته چشمت بر در، خواب از تو میپرهیزد، دلشوره داری... آنجایی، آبستنِ بغضی تلخ، گویی که بر پیشانی، صد کوره داری... میبینم، طاقت نداری با من، وداعِ بعد از رفتن، چشمِ تو روشن... بوسیدنت را فرصت نداد قحطیام، تعمیدم دادند با رنج سرسختیام... باور کن امشب مصلوبِ خوشبختیام... با مرگِ سُرخم بُطلانِ این بازیام از هر چه گفتم، هر چه کردم راضیام گریه نکن! من کابوسِ این قاضیام... داغم را چه کس خبر خواهد داد؟ فقط هراسم این است که خواهدت گفت؟ نااهلی، دریده این پیراهن، به خونِ من غلتیده، چه خواهدت گفت؟ آزادم، و خونبهایم این است! مکن دریغ از راهم ایمانِ خود را بیداری، صدای کل میآید، هر کس عزا پوشیده آبانِ خود را بوسیدنت را فرصت نداد قحطیام، تعمیدم دادند با رنج سرسختیام... باور کن امشب مصلوبِ خوشبختیام... با مرگِ سُرخم بُطلانِ این بازیام از هر چه گفتم، هر چه کردم راضیام گریه نکن! من کابوسِ این قاضیام...
متن کامل آهنگ