
به مغرب سینه مالان قرص خورشید نهان میگشت پشت کوهساران فرو میریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه ها و نیزه داران ز سم اسب میچرخید بر خاک به سان گوی خون آلود سرها ز برق تیغ می افتاد در دشت پیامی دست ها دور از سپر ها دریغ است که ایران ویران شود کنام پلنگان و شیران شود دریغ است که ایران.... دریغ است ایران...... به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیارند آن سر ها که رفته زمستی برسر هر قطره زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته به خوناب شفق در دامن شام به خون آلوده ایران کهن دید در آن دریای خون در قرص خورشید غروب آفتاب خویشتن دید در آن باران تیغ و برق و پولاد میان شام رستاخیز می گشت در آن دریای خون در دشت تاریک به دنبال سر چنگیز می گشت دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود دریغ است ایران.... دریغ است ایران.... دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان وشیران شود دریغ است ایران..... دریغ است ایران🇮🇷