من دلم عاشقانه میگیرد وقتی از دست های تو دورم چشم های تو روشنی بخش لحظه های کبود و بی نورم درد و دل میکنم برای خودم قصه ی عشق تو دل انگیز است با خیال تو زندگی جاریست بی تو حتی بهار پاییز است تو همان واژه ای که گم کردم توی آن شعر نا تمام تو همان عطر ساده ی گندم تو همان بوی عاشقانه ی سیب از کدامین بهار میایی که تنت رنگ ارغوان دارد زیر باران چقدر رقصیدی که نگاه تو آسمان دارد باز بی تو نگاهم ابری شد آفتابی ترین ترانه ی من با تو هر لحظه شاعری کردم خالق حس شاعزرانه ی من تو همان واژه ای که گم کردم توی آن شعر نا تمام تو همان عطر ساده ی گندم تو همان بوی عاشقانه ی سیب