سفر نمي روم دگر تو را ندارم آن قدر زما فقط رهي ست كه مانده پشت سر ببر مرا زخاطرت نرفت اگر اي از من بي خبر شب چرا مي كشد مرا تو نشسته اي كجاي ماجرا من چنان گريه ميكنم كه خدا بغل كند مگر مرا عمر همه لحظه ي وداع ست و صداي پايت آخرين صداست اي گريه هاي بعد از اين! خاطرم نمانده شهر من كجاست صبح رفتن است اين تن من است هجرتت مرده بر شانه بردن است اين يقين مثل مرگ با تو روشن است شب چرا مي كشد مرا تو نشسته اي كجاي ماجرا من چنان گريه ميكنم كه خدا بغل كند مگر مرا شب چرا مي كشد مرا تو نشسته اي كجاي ماجرا من چنان گريه ميكنم كه خدا بغل كند مگر مرا عمر همه لحظه ي وداع ست و صداي پايت آخرين صداست اي گريه هاي بعد از اين! خاطرم نمانده شهر من كجاست