خانهام آبیست دیوار روبرو تاریک و پشت سرم آبی هر صبح وقتی یک چشم باز میکنم و چشم دیگرم در بالش خاکستری زیر سرم فرو رفته است تنها تا فرصت طلوع خورشید رد قلمهایت را بر دیوار رو به رو میبینم انگار با جزر و مد دریا روزهایی که دیوار آبی را رنگ میزدی زنده میشوند سر برمیگردانی صورتت پر از نقطههای آبی و لبخند گوشهی لبانت سرد است وسط تابستان نزدیک غروب اتاق آبی خالی من رو به پنجره مقابل باد نشسته بودم تصویری خام از حضورت آنی بود و آنِ دیگر نبود گفتی نرفتهها را باید رفت خندیدم و با خود گفتم کدام نرفته را؟! خواستم بگویم من که با تو تمام بودنم را رفتهام اما نگفتم گفتی آخر در سکوتت حل میشوم تنها میروم تنها میشوم ما که تنها نبودیم تو بودی، من، دیوار آبی... اما نگفتم. قلمویی که به دست داشتی چالاک به دیوار کشیدی خردههای رنگ به صورتت پاشید بلند خندیدی گفتی نگاه کن مثل همین رنگها به دیوار پاشیده میشوم باز هیچ نگفتم تنها نگاهت کردم تو مرا از بر بودی گفتی فرصت گفتن کم است و فرصت دیدار در خیال تا ابد. قلمو از حرکت ماند رنگ آبی از دیوار سرازیر شد چشمانت میدوید و رد رنگ را دنبال میکرد مثل من که رد چشمانت را روزها دویده بودم ستارهها روشن میشدند غروب طی میشد رنگ زدن دیوار تمام میشد و تو در من شروع میشدی تو در من شروع میشدی و در خودت تمام هر دو خسته بودیم از پنجره دریا را دیدی چشمانت را بستی و پا به قاب در گذاشتی دلم تکانی خورد که نگذارم بروی اما هیچ نگفتم باز گویی مرده بودم هجده سال است که مردهام من مردهام، دریا مرده است، آسمان مرده، قاب در پوسیده و مرده، پلکهایم مرده دیوار اما هنوز آبیست آبی ژرف که تو را با خود برد بغض از زیر دستانت گلویم را میفشارد سکوت بر لب دوختهام میاندیشم به حرفایم که ناگفته ماند در خیال تا ابد چشمم را میبندم بالش خاکستری سرد است و خیس است و آبی.